ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
50
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
ابن عباس گفت : ما همانطور بوديم كه گفتى ، تا اين كه خداوند پيامبرش را برانگيخت . او از ما و شما بود كار [ خلافت ] در دست او بود و بر ما و شما خلافت مىكرد . سپس كار [ خلافت ] به سوى ما و شما آمد ، و ابو بكر به واسطهء سن زيادش به خلافت رسيد . به خدا سوگند در مورد او چيزى جز آنچه ديگران گفتند نگفتيم ، و سخنى جز آنچه ديگران بيان كردند بيان نكرديم ، پس از آن شما مردم را در جانبى رها كرديد و ما در وضعيتى قرار داديد كه يا بايد بر مىخاستيم در حالى كه متهم بوديم و يا كار را از روى خستگى رها مىكرديم . صاحب ما كسى است كه او را مىشناسيد ، به خدا سوگند هيچ شتر ناآرامى نبود كه او سوار نشده باشد و وارد هيچ كار نشد كه آن را به پايان نبرده باشد ، من جوياى آن نيكى هستم كه تو دوست دارى و آنچه را كه تو ناپسند دارى من نيز آن را ناپسند مىدانم ، شايد من تو را جز به كار نيك وارد نكرده باشم . سخنان عثمان و معاويه ابن عباس گفته است . هنگام نماز عصر همراه با على در مسجد بودم ، فرستاده عثمان آمد و على را فرا خواند . وقتى كه فرستادهء عثمان رفت ، على رو به من كرد و گفت : گمان مىكنى براى چه مرا خواسته است ؟ به او گفتم ، تو را خوانده تا سخنى بگويد . على گفت : تو نيز بيا . من نيز همراه على به ديدار عثمان رفتم . در آن جا عدهاى از مهاجران همچون طلحه ، زبير و سعد نيز حضور داشتند . عثمان دو دست لباس سفيد پوشيده بود ، حاضران ساكت شدند و در حالى كه به يك ديگر نگاه مىكردند عثمان پس از ستايش پروردگار چنين گفت : پسر عموى من معاويه ، وقتى كه شما سخنانى را از من شنيديد حاضر نبود . من شما را سرزنش نكردم ولى شما مرا سرزنش كرديد ، معاويه از من خواست تا با شما سخن بگويم ، و هر كس نيز خواست با او سخن بگويد . سعد بن ابى وقاص گفت : ممكن است معاويه چيزى نگفته باشد ، يا اين كه گفته است و آنچه تو خواستهاى او گفته است . على گفت : معاويه ، تو اين چنين گفتهاى ؟ معاويه پس از ستايش پروردگار چنين گفت : گروه مهاجران و باقىماندگان شورا ، بر شماست كه مرا يارى دهيد و من نيز شما را يارى دهم . اگر كسى مىخواهد جواب مرا بدهد ، فقط يك نفر سخن بگويد ، رسول خدا ( ص )